| راننده تاکسی |
|
● مرگ بر صدام يزيد کافر !
........................................................................................
Saturday, December 06, 2003
● ببار اي بارون ببار ...
........................................................................................با دلم گريه کن خون ببار ... بيشتر از 8 روزه که آفتاب در نيومده ! همش بارون مياد . همه جا بوي خيسي ميده . با اين که سقف ماشينم چيکه مي کنه ، با اينکه لاستيک هاي صاف ماشين تو بارون بکس و بات مي کنه ، با اين که ديروز افتادم توي چاله پر از آب و کلي خيس شدم و با اينکه توي بارون نميشه تنيس بازي کرد ، باز هم بارون رو دوست دارم . Saturday, November 15, 2003
● لحظه ديدار
........................................................................................بازم ترافيک ! اونقدر از چهار راه دورم که نمي دونم چراغ سبزه يا قرمزه . خوبيش اينه که يه پخش با کيفيت تو ماشين نصب کردم . يه نوار مي زارم توش . پرويز مشکاتيان مي خونه : لحظه ديدار نزديک است. باز من ديوانه ام، مستم. باز مي لرزد، دلم، دستم. باز گويي در جهان ديگري هستم. هاي! نخراشي به غفلت گونه ام را، تيغ! هاي، نپريشي صفاي زلفکم را، دست! وآبرويم را نريزي، دل! - اي نخورده مست - لحظه ديدار نزديک است. هنوز يک متر هم جلو نرفتم، فکر ميکنم همه دارن ميرن که براي افطار به موقع برسن . طوري که کسي نبينه يه آبنبات ميندازم بالا . عجب سنتوري ميزنه اين مشکاتيان! شعر از اخوان ثالث □ نوشته شده در ساعت 10:26 AM توسط taxi | Wednesday, November 12, 2003
● يک سال گذشت
........................................................................................
Wednesday, October 29, 2003
● اصفهان
........................................................................................توي دو روز هم ميشه تقريباَ همه جاي اصفهان رو ديد.
Thursday, October 09, 2003
● کاروان
........................................................................................چراغ قرمزي وجود نداره. اين ساعت توي بزرگراه از ترافيک هم خبري نيست . واکمن رو روشن ميکنم ؛ گلهاي رنگارنگ برنامه شماره 217 ب رفتي و رفتن تو آتش نهاد بردل از کاروان چه ماند جز آتشي به منزل اي مطرب دهر پرده بنواز هان از سر درد ، درده آواز تا سوخته اي دمي بنالد تا شيفته اي شود سرافراز بوي گل مريم فضاي ماشين رو پر کرده . بنان شروع به خوندن ميکنه ؛ چنان در قيد مهرت پاي بندم که گويي آهوي سر در کمندم گهي بر درد بي درمان بگريم گهي بر حال بي سامان بخندم نه مجنونم که دل بردارم از دوست مده گر عاقلي بيهوده پندم يک موتور سوار کنار بزرگراه بنزين تموم کرده. برام دست تکون ميده ولي من با سرعت از کنارش رد ميشم. همه شب نالم چون ني... ... که غمي... دارم، که غمي... دارم . دل و جان بردي اما... نشدي... يارم... يارم. با ما بودي... بي ما رفتي ... چو بوي گل به کجا رفتي ، تنها ماندم ... تنها رفتي ... يادم مياد اون شب دايي فتح الله تا همين جا خوند و زد زير گريه. چو کاروان رود، فغانم از زمين، بر آسمان رود، دور از يارم... خون مي بارم ... فتادم از پا، ز ناتواني... اسير عشقم، چنانکه داني... رهايي از غم، نمي توانم... تو چاره اي کن، که مي تواني . گر ز دل بر آرم آهي، آتش از دلم ريزد . چون ستاره از مژگانم، اشک آتشين ريزد. چو کاروان رود، فغانم از زمين، بر آسمان رود، دور از يارم... خون مي بارم... نه حبيبي تا با او غم دل گويم. نه اميدي در خاطر که تورا جويم. اي شادي جان، سرو روان، کز بر ما رفتي... از محفل ما چون دل ما، سوي کجا رفتي... با ما بودي... بي ما رفتي... چو بوي گل به کجا رفتي، تنها ماندم... تنها رفتي... به کجايي غمگسار من، فغان زار من، بشنو، باز آي... از صبا حکايتي ز روزگار من، بشنو، باز آي باز آ... سوي رهي... چون روشني از، ديده ما رفتي... با قافله باد صبا، رفتي... با ما بودي... ، بي ما رفتي... چو بوي گل به کجا رفتي ، تنها ماندم... تنها رفتي... هميشه شاد و هميشه خوش باشيد ! نوار به موقع تموم ميشه . از ماشين پياده مي شم . دو تا شمع روشن ميکنم. گل ها رو روي خاک پرپر ميکنم و ... □ نوشته شده در ساعت 12:19 PM توسط taxi | Sunday, September 14, 2003
● اينجا تعطيل نيست !
........................................................................................
Wednesday, August 06, 2003
● موج
........................................................................................
Wednesday, July 09, 2003
● انتظار 5
........................................................................................دوباره پشت چراغ قرمز ، اين بار شجريان ها هم آوازي مي کنند ؛ همايون : تو را سري است که با ما فرو نمي آيد شجريان : مرا دلي که صبوري از او نمي آيد همايون : کدام ديده به روي تو باز شد همه عمر شجريان : که آب ديده به رویش فرو نمي آید ... نزديک به 40 روز گذشته . به اين فکر مي کنم که اگه اين اتفاق براي من افتاده بود بابام چه حالي داشت ؟ چطور مي تونست تحمل کنه ؟ هميشه وقتي دير به خونه مي رفتيم ، سر کوچه نگران ايستاده بود . هميشه از کوه رفتن من ناراحت مي شد ولي چيزي نمي گفت . چند وقت پيش وقتي من و شادي رو با کوله ديد گفت تو هنوز دست از اين کارای خطرناک برنداشتي ؟ من هم مثل هميشه گفتم خيابون هاي تهران از کوه ها خطرناک ترن . چراغ سبز شد . دوباره چند موتور سوار چراغ قرمز رو رد ميکنن . صبر مي کنم چهارراه خلوت بشه . بعد آهسته حرکت مي کنم . ... همايون : چه عاشق است که فرياد دردناکش نيست شجريان : چه مجلس است کز او هاي و هو نمي آيد ... □ نوشته شده در ساعت 12:31 PM توسط taxi | Thursday, July 03, 2003
● انتظار 4
........................................................................................پشت چراغ قرمز؛ عجب هواي گرمي . نمي دونم اين همه گرما از کجاي اين ماشين در مياد ! شجريان داره مي خونه : بيا که رونق اين کارخانه کم نشود به زهد همچو توئي يا به فسق همچو مني ببين در آينه جام نقش بندي غيب که کس بياد ندارد چنين عجب زمني چراغ سبز ميشه . حرکت ميکنم . يک موتوري چراغ قرمز رو رد مي کنه و با سرعت مي خواد از جلوي من رد بشه . تصميم ميگيرم به راه خودم ادامه بدم و ترمز نکنم . ميرم جلو . موتور سوار سعي ميکنه مسيرش رو عوض کنه ولي به علت سرعت زياد به زمين ميخوره . حالا ديگه ترمز مي کنم ! موتور سوار در حالي که فحش ميده به طرف من مياد . من هم يک ميله کلفت از پشت صندلي بر مي دارم و به سرعت پياده ميشم . ... شجريان هنوز داره مي خونه : ز تند باد حوادث نميتوان ديدن در اين چمن که گلي بوده است يا سمني ازين سموم که بر طرف بوستان بگذشت عجب که بوي گلي هست و رنگ نسترني به صبر کوش تو اي دل که حق رها نکند چنين عزيز نگيني به دست اهرمني .... □ نوشته شده در ساعت 4:21 AM توسط taxi | Tuesday, June 24, 2003 ........................................................................................ Monday, June 16, 2003
● انتظار 2
........................................................................................
Monday, June 02, 2003
● انتظار
........................................................................................
Friday, May 23, 2003
●
........................................................................................
Wednesday, May 21, 2003
● حاج آقا
........................................................................................صبح آقاي " ک " با يک پژوي 405 اومد دنبالم . به من گفت بشين پشت فرمون تا من بتونم چند تا تلفن بزنم . با هم رفتيم پيش يه حاج آقايي که مدير عامل يک شرکت بزرگ بود . کامپيوترش يه ايراد کوچولو پيدا کرده بود و فيلم پخش نمي کرد . مشکلش رو سريع برطرف کردم . بعد حاج آقا فرمودند به اين کامپيوتر چي بايد اضافه کنيم تا بشه برنامه هاي تلويزيون رو ديد ؟ من هم اسم کارت مربوطه رو براش نوشتم و پيشنهاد خريد يک دی وي دي رام رو هم دادم . حاج آقا هم سريعاً دستور خريد رو صادر فرمودن ! بعد آقاي " ک " من رو رسوند منزل . البته باز هم من نشستم پشت فرمون . بعد سوار ماشين خودم شدم و راه افتادم دنبال کارام . توي راه با خودم فکر مي کردم اين آدم هاي ا....تي يه روزي ، يه جايي بدرد مي خورن ! □ نوشته شده در ساعت 2:25 PM توسط taxi | Tuesday, May 20, 2003 ........................................................................................ Sunday, May 18, 2003 ........................................................................................ Wednesday, May 14, 2003
●
........................................................................................
Sunday, May 11, 2003
● من و قاضي مرتضوي !
........................................................................................خيلي بده که حرف منو نفهميدي و من باز بايد توضيح بدم . آخه اسد جان قاضي مرتضوي کجا و من کجا ؟ من کدام نشريه را توقيف کردم ؟ دو يا سه نفر در هفته از طريق لينک من به وبلاگ شما مي آمدند که من ترجيح دادم نيايند . دلايلش را هم توضيح دادم . وقتي چند خانم محترم که همسران دوستان شما هستند و شما رو ميشناسن و ماهي چند دفعه شما رو ميبين ، وبلاگ شما رو مي خوانن ، استفاده از بعضي کلمات زياد خوشايند نيست . شايد هم من دارم اشتباه ميکنم . در ضمن خدا ، قرآن ، دين و يا هر چيزي از اين قبيل را ميتوان انکار کرد و به آنها ايراد گرفت ، هر کس هر جور که دلش مي خواد ميتونه فکر کنه ، ولي مسخره کردن اينها بي انصافي و غير منطقي است . يه پرسپوليسي ميتونه وسيط تماشاچي هاي دو آتيشه استقلال بشينه ولي حق نداره دروازه بان استقلال رو مسخره کنه ! يه مثالي زدم که فکر مي کنم تجربه اش رو داشته باشي ! موفق باشي . لطفاً براي اين مطلب نظر نگذاريد. □ نوشته شده در ساعت 3:38 AM توسط taxi | Thursday, May 08, 2003 ........................................................................................ Tuesday, May 06, 2003 ........................................................................................ Sunday, May 04, 2003
● من و خورشيد
........................................................................................... بگذار که سرمست وغزل خوان من و خورشيد بالي بگشاييم و به سوي تو بياييم . فريدون مشيري □ نوشته شده در ساعت 10:39 AM توسط taxi | Friday, May 02, 2003
● نذر
........................................................................................نذر کردم گر از اين غم بدر آيم روزي تا در ميکده شادان و غزل خوان بروم حافظ □ نوشته شده در ساعت 5:50 AM توسط taxi | Thursday, May 01, 2003
● توضيح مطلب قبلي
........................................................................................هر کسي حق داره توي وبلا گش هر چيزي که دلش مي خواد بنويسه . حرف هاي رکيک هم مي تونه بزنه . از نظر من که اشکالي نداره . من خودم خيلي جاها حرف هاي خيلي خيلي بي ادبي هم ميزم . ولي تو وبلاگم قصد ندارم حرف زشتي بزم . ترجيح هم ميدم از طريق وبلاگ من کسي جاي نره که توش حرفهاي زشت مي زنن . اسد هم خيلي دوست دارم ، اکثر مطالب وبلاگش هم خيلي قشنگه . فقط همين ! □ نوشته شده در ساعت 9:09 AM توسط taxi | Wednesday, April 30, 2003
● با عرض پوزش
........................................................................................مجبور شدم لينک يکي از دوستان رو بدليل استفاده زياد از الفاظ رکيک و همچنين توهين به کتاب مقدس بيش از يک ميليارد انسان حذف کنم ! □ نوشته شده در ساعت 2:53 AM توسط taxi | Tuesday, April 29, 2003
● معشوق همينجاست !
من غلام قمرم ، غير قمر هيچ مگو پيش من جز سخن شمع و شکر هيچ مگو ...
● در راستاي توطعه هاي اخير بر عليه گروهک هاي معلوم الحال عکس گوشه گير ، بزرگ و راننده تاکسي توسط يک عضو فريب خورده گروه منتشر شد .
........................................................................................
Saturday, April 26, 2003
● دور از اجتماع خشمگين
........................................................................................
Tuesday, April 22, 2003
● 3 شبه مي خوام اين فيلم رو ببينم ، ولي هنوز ده دقيقه نگذشته از خستگي خوابم مي بره . فيلم خوبي بايد باشه !
........................................................................................Sunday, April 20, 2003 ........................................................................................ Saturday, April 19, 2003 ........................................................................................ Friday, April 18, 2003
● امروز روز جمعه بود . کوه نرفتيم . همه کارهاي عقب افتاده رو هم که قرار بود انجام بدم ، انجام ندادم .
........................................................................................فقط نشستم فيلمنامه سينما پاراديزو رو خوندم ! Wednesday, April 16, 2003
● CRASH
........................................................................................موتور سوار توي لاين دوم بزرگراه به سرعت حرکت مي کرد . لاستيک جلوي موتور ترکيد . موتور سوار نقش زمين شد . راننده اتوبوس پاش رو روي ترمز گذاشت و هم زمان ترمز دستي رو هم کشيد . من هم پام رو گذاشتم رو ترمز . - اگه مشغول صحبت با موبايل نبودم شايد ترمز نمي کردم و فرمون رو به سمت چپ مي پيچوندم . - خلاصه ماشين من هم محکم خورد پشت اتوبوس . هنوز چند ثانيه اي نگذشته بود که يه پرايد هم خورد پشت من ! بيچاره بد جوري له شد . ماشينم بد جوري داغون شده . راستي راننده موتور زنده موند ، نگران نباشيد ! Monday, April 14, 2003
● نوشته بودند خيال ميکنم دارم زندگي مي کنم ...
........................................................................................" آري در مرگ آورترين لحظه انتظار زندگي را در روياهاي خويش دنبال مي گيرم . در روياها و در اميدهايم ." " تو را و مرا بي من و تو بن بست خلوتي بس ! که حکايت من و آنان غم نامه دردي مکرر است ، که چون با خون خويش پروردم شان باري چه کنند گر از نوشيدن خون من شان گريز نيست ؟ " - از کتاب آيدا در آيينه □ نوشته شده در ساعت 7:43 AM توسط taxi | Saturday, April 12, 2003 ........................................................................................ Wednesday, April 09, 2003
● آگهي تبليغاتي !
........................................................................................هر کس به راننده تاکسي لينک بدهد ، راننده تاکسي به او لينک ميدهد ! □ نوشته شده در ساعت 11:09 PM توسط taxi | Monday, April 07, 2003
●
........................................................................................نهار رو با گوشه گير خوردم . با اسد تنيس بازي کردم . بزرگ زنگ زد و راجع به فيلم لوليتا بحث کرديم . به رضا زنگ زدم موبايلش روي منشي تلفني بود . ... راستي يکي از گربه ها روي ماشين شرلوک هلمز خوابيده بود . □ نوشته شده در ساعت 9:41 PM توسط taxi | Sunday, April 06, 2003 ........................................................................................ Saturday, April 05, 2003
● آري اينچنين بود ...
........................................................................................آنروز که ما بر فراز قله ها سرود اي ايران مي خوانديم ، آنها هنوز در بستر خواب غلت مي زدند . وقتي ما رديف ميرزا عبدالله ميزديم ، آنها هنوز فرق تار و سه تار را نمي دانستند . روزهايي که ما تا پاسي از شب کار مي کرديم ، آنها در خانه به بازيهاي رايانه اي سرگرم بودند . وقتي ما اتومبيل داشتيم ، آنها کلاج را از ترمز تشخيص نمي دادند . ... و زماني که ما قراردادهاي ميليوني مي بستيم ، آنها تازه استخدام شده بودند . حالا گويي جاي ما و آنها عوض شده است ! نه ... فقط ما سر جاي خودمان نيستيم . ... بر ميگرديم ! □ نوشته شده در ساعت 2:15 AM توسط taxi | Thursday, April 03, 2003
● يادواره کاوه گلستان به قلم مسعود بهنود رو با کليک روي عکس مي تونين بخونين .
● وقتي برق رفت !
........................................................................................ديگه نه کامپيوتر داشتيم ، نه اينترنت . فيلم هم نمي تونستيم ببينيم .حتي آپارات قديمي توي انبار هم با برق کار ميکند . برنامه هاي ماهواره هم نمي تونستيم نگاه کنيم . سيماي لاريجاني هم تعطيل بود ! رفتيم تخته نرد بازي کنيم ولي نور شمع کم بود و تشخيص مهره ها از هم سخت بود . پس به ناچار نشستيم و با هم صحبت کرديم ! ....کاش برق باز هم قطع شود . □ نوشته شده در ساعت 3:07 AM توسط taxi | Wednesday, April 02, 2003 ........................................................................................ Tuesday, April 01, 2003
● وبلاگ دوست عزيزم گوشه گير هم راه افتاد . حاج آقا دست شما درد نکنه .
........................................................................................گوشه گير شعرهاي زيبايي ميگه . اميدوارم توي وبلاگش اونا رو بنويسه . □ نوشته شده در ساعت 7:52 AM توسط taxi | Sunday, March 30, 2003
● اين فيلم هم براي بار دوم ديدم . خيلي چسبيد . DVD با زير نويس فارسي واقعاَ ديگه آخرشه !
........................................................................................Friday, March 28, 2003 ........................................................................................ Thursday, March 27, 2003
● ديروز سومين سالگرد ازدواجمون بود . امسال هم مثل سالهاي قبل نتونستم چيزي بجز چند شاخه گل براي شادي بخرم .
........................................................................................توي اين سه سال خيلي سختي کشيديم ، ولي واقعاَ در کنار هم خوشبخت بوديم . خيلي ها حسرت زندگي ما رو ميخورن . راستي از اونايي که بهمون تبريک گفتن تشکر ميکنيم . □ نوشته شده در ساعت 9:05 AM توسط taxi | Tuesday, March 25, 2003
● اين DVD ها رو توي اين چند روز ديديم . صورت زخمي و مالنا زير نويس فارسي هم داشتن . با اينکه براي چندمين بار بود مالنا رو ميديدم ولي بازم گريم گرفته بود .
● ميگن در جواني تار ميزد ، پيپ ميکشيد و خلاصه اينکه آدم با حالي بود ...
........................................................................................Monday, March 24, 2003
● ... خفته اند اين مهربان همسايگانم شاد در بستر،
........................................................................................صبح از من مانده بر جا مشتِ خاکستر ...
Sunday, March 23, 2003 ........................................................................................ Tuesday, March 11, 2003 ........................................................................................ Sunday, March 02, 2003
● - به قواعد بازي بايد تن در داد .
........................................................................................- اگه تو يه بازي رسمي فوتبال تيم ملي ايران جلوي مالديو حاضر نشه مالديو سه بر هيچ برنده ميشه ! - اين برد حق مالديوه . ولي همه ميدونن که ... □ نوشته شده در ساعت 12:12 PM توسط taxi | Saturday, March 01, 2003
● دوستي ميگفت آخه چرا مي خواي تو انتخابات شرکت کني ؟ من گفتم آخه اين من و تو هستيم که بعضي وقت ها راي ميديم ولي يه عده هستن که هميشه شرکت ميکنن و به کساني راي ميدن که .....
........................................................................................خلاصه من رفتم راي دادم . هيچکدوم از اونايي که من به اونا راي دادم انتخاب نشدن ! آخه چرا بقيه راي ندادن ؟ به قول بهزاد نبوي مردم به دمکراسي دهن کجي کردن . بار اولي که من راي دادم انتخابات مجلس سوم بود . هيچ کدوم از کانديد هايي که من به اونا راي داده بودم انتخاب نشدن . حالا دلم براي خواهرم ميسوزه . اونم بار اولش بود . اونم ...... □ نوشته شده در ساعت 12:26 PM توسط taxi | Saturday, February 22, 2003 ........................................................................................ Friday, February 21, 2003
● خانه امن نوشته سيد ابراهيم نبوي رو گرفتم . صفحه اول کتاب نوشته بود : اين داستان تخيلي است و همه اسامي و ماجراهاي آن ساخته ذهن من است . از اون کتابهايي بود که تا تموم نشه نميشه زمينش گذاشت . در حين خواندن کتاب صحنه هايي از فيلم پاپيون توي ذهنم ميومد . به نظر من داستان تخيلي نبود . ترکيبي از چند داستان واقعي بود . ياد دوستي افتادم که الان توي زندانه . دلم براش خيلي سوخت . از وقتي مصاحبش رو تلويزيون پخش کرده بود ازش بدم اومده بود . ولي الان ... !
........................................................................................بعد از پايان کتاب روي نوشته صفحه اول خط کشيدم . □ نوشته شده در ساعت 3:19 AM توسط taxi | Monday, February 17, 2003
● اول : از همه اونايي که تو اين چند وقت ... خلاصه ببخشيد .
........................................................................................دوم : سرم يه کم خلوت شده . تو شرکت چند تا کارمند جديد استخدام کردن ديگه فشار رو من نيست . شايد سال جديد ديگه نرم اونجا . سوم : آبي دريا قدغن رو بخونين رفيق منه ! ( به اين ميگن ضد تبليغ ) چهارم : فعلا فقط همين ! □ نوشته شده در ساعت 5:56 AM توسط taxi | Monday, January 06, 2003
●
........................................................................................
|