راننده تاکسی


Monday, December 15, 2003

مرگ بر صدام يزيد کافر !




اين همه گفتن صدام و بن لادن پيش خودشونن . الان تو امريکا دارن حال ميکنن . حالا چي دارن بگن ! ببينين سياست چقدر کثيفه ! الان بايد توي ايران جشن و پايکوبي باشه . آخه چه فرقي ميکنه کي صدام رو گرفته ؟ شما اين کاره نبودين . جرج بوش دمت گرم وسرت خوش باد !

يارو گزارشگر سيما همه رو ول کرده ميگه با يک راننده تاکسي در شهر بغداد مصاحبه اي داشتيم که عنوان ميکرد امريکايي ها بايد هر چه زودتر عراق رو ترک کنن ! خاک بر سرتون چرا راننده تاکسي رو بد نام ميکنين !

راستي اين کلمه صدام يزيد چقدر با حاله . البته با ابن ملجم هم ترکيب جالبي ميشه ساخت . چرا تا حالا به فکر کسي نرسيده ؟



........................................................................................

Saturday, December 06, 2003

ببار اي بارون ببار ...
با دلم گريه کن خون ببار ...


بيشتر از 8 روزه که آفتاب در نيومده ! همش بارون مياد . همه جا بوي خيسي ميده .
با اين که سقف ماشينم چيکه مي کنه ، با اينکه لاستيک هاي صاف ماشين تو بارون بکس و بات مي کنه ، با اين که ديروز افتادم توي چاله پر از آب و کلي خيس شدم و با اينکه توي بارون نميشه تنيس بازي کرد ، باز هم بارون رو دوست دارم .








........................................................................................

Saturday, November 15, 2003

لحظه ديدار

بازم ترافيک ! اونقدر از چهار راه دورم که نمي دونم چراغ سبزه يا قرمزه . خوبيش اينه که يه پخش با کيفيت تو ماشين نصب کردم .
يه نوار مي زارم توش . پرويز مشکاتيان مي خونه :

لحظه ديدار نزديک است.
باز من ديوانه ام، مستم.
باز مي لرزد، دلم، دستم.
باز گويي در جهان ديگري هستم.

هاي! نخراشي به غفلت گونه ام را، تيغ!
هاي، نپريشي صفاي زلفکم را، دست!
وآبرويم را نريزي، دل!
- اي نخورده مست -
لحظه ديدار نزديک است.


هنوز يک متر هم جلو نرفتم، فکر ميکنم همه دارن ميرن که براي افطار به موقع برسن .
طوري که کسي نبينه يه آبنبات ميندازم بالا . عجب سنتوري ميزنه اين مشکاتيان!


شعر از اخوان ثالث




........................................................................................

Wednesday, November 12, 2003

يک سال گذشت



چند هفته اي هست که اين جا يک ساله شده .
مي خوام دوباره شروع کنم .
فقط همين !




........................................................................................

Wednesday, October 29, 2003

اصفهان

توي دو روز هم ميشه تقريباَ همه جاي اصفهان رو ديد.





و چه خوب بود وقتي که دو نفري روي زاينده رود سوار قايق بوديم و يکنفر با صدايي به خوبي تاج اصفهاني زير پل مي خوند :

دل در آتش غم رخت تا که خانه کرد
ديده سيل خون به دامنم بس روانه کرد
آفتاب عمر من فرو ... رفت و ماهم از افق چرا ... سر برون نکرد
....





........................................................................................

Thursday, October 09, 2003

کاروان

چراغ قرمزي وجود نداره. اين ساعت توي بزرگراه از ترافيک هم خبري نيست .
واکمن رو روشن ميکنم ؛


گلهاي رنگارنگ برنامه شماره 217 ب

رفتي و رفتن تو آتش نهاد بردل
از کاروان چه ماند جز آتشي به منزل

اي مطرب دهر پرده بنواز
هان از سر درد ، درده آواز
تا سوخته اي دمي بنالد
تا شيفته اي شود سرافراز

بوي گل مريم فضاي ماشين رو پر کرده . بنان شروع به خوندن ميکنه ؛

چنان در قيد مهرت پاي بندم
که گويي آهوي سر در کمندم
گهي بر درد بي درمان بگريم
گهي بر حال بي سامان بخندم
نه مجنونم که دل بردارم از دوست
مده گر عاقلي بيهوده پندم

يک موتور سوار کنار بزرگراه بنزين تموم کرده. برام دست تکون ميده ولي من با سرعت از کنارش رد ميشم.

همه شب نالم چون ني...
... که غمي... دارم، که غمي... دارم .
دل و جان بردي اما...
نشدي... يارم... يارم.

با ما بودي... بي ما رفتي ...
چو بوي گل به کجا رفتي ، تنها ماندم ... تنها رفتي ...

يادم مياد اون شب دايي فتح الله تا همين جا خوند و زد زير گريه.

چو کاروان رود، فغانم از زمين، بر آسمان رود، دور از يارم... خون مي بارم ...

فتادم از پا، ز ناتواني... اسير عشقم، چنانکه داني...
رهايي از غم، نمي توانم... تو چاره اي کن، که مي تواني .

گر ز دل بر آرم آهي، آتش از دلم ريزد .
چون ستاره از مژگانم، اشک آتشين ريزد.

چو کاروان رود، فغانم از زمين، بر آسمان رود، دور از يارم... خون مي بارم...

نه حبيبي تا با او غم دل گويم. نه اميدي در خاطر که تورا جويم.
اي شادي جان، سرو روان، کز بر ما رفتي...
از محفل ما چون دل ما، سوي کجا رفتي...

با ما بودي... بي ما رفتي...
چو بوي گل به کجا رفتي، تنها ماندم... تنها رفتي...

به کجايي غمگسار من، فغان زار من، بشنو، باز آي...
از صبا حکايتي ز روزگار من، بشنو، باز آي
باز آ... سوي رهي...
چون روشني از، ديده ما رفتي...
با قافله باد صبا، رفتي...
با ما بودي... ، بي ما رفتي...
چو بوي گل به کجا رفتي ، تنها ماندم... تنها رفتي...

هميشه شاد و هميشه خوش باشيد !

نوار به موقع تموم ميشه . از ماشين پياده مي شم .

دو تا شمع روشن ميکنم. گل ها رو روي خاک پرپر ميکنم و ...






........................................................................................

Sunday, September 14, 2003

اينجا تعطيل نيست !





باز هم پشت چراغ قرمز . حالا ديگه با واکمن نوار گوش ميکنم . خوبيش اينکه که صدا رو هر چه قدر که دوست دارم بلند مي کنم . شجريان مي خونه :

بود آيا که خرامان ز برم باز آيي
گره از کار فرو بسته ما بگشايي

نظري کن که به جان آمدم از دلتنگي
گذري کن که خيالي شدم از تنهايي

گفته بودي که بيايم چو به جان آيي تو
من به جان آمدم اينک تو چرا مي نايي

...

چراغ سبز ميشه و من هنوز وايستادم . پشت سري ها بوق ميزنن . هدفن توي گوشمه . نمي شنوم . راننده ماشين عقبي با عصبانيت پياده ميشه و به طرف من مياد . توي آينه مي بينمش . قبل از اينکه برسه به راه مي افتم .
...

شعر از عراقي




........................................................................................

Wednesday, August 06, 2003

موج





- آغاز شب
عمو از امريکا زنگ زده . چشمان پدر باز است . گوشي موبايل رو جاوي گوش پدر مي گيرم . عمو با صداي بلند پدر رو صدا مي زنه . نام پدر در ميان هق هق گريه هاي عمو گم مي شه .

- نيمه هاي شب
تلاش هاي من براي خوابيدن بي نتيجه مونده ، چشمای پدر بازه و به سختي نفس مي کشه .
پسر دايي يک واکمن به همراه نوار خوابهاي طلايي فرستاده تا براي پدر بگذارم . خوابهاي طلایی رو براي پدر مي گذارم . چشماش رو مي بنده و به خواب ميره .

- صبح
دوباره پشت چراغ قرمز . اين بار ديگه شجريان نمي خونه . پخش ماشين رو چند روز پيش دزد برد . خودم به جاي شجريان مي خونم :

نفس مي زند موج
نفس مي زند موج
ساحل نمي گيردش دست
پس مي زند موج !

من آن رانده مانده بي شکيبم
که راهم به فريادرس بسته
دستِ فغانم شکسته

زمين زير پایم تهي مي کند جاي
زمان در کنارم عبث مي زند موج !

نه در من غزل مي زند بال
نه در دل هوس مي زند موج .

...

شعر از فریدون مشيري




........................................................................................

Wednesday, July 09, 2003

انتظار 5

دوباره پشت چراغ قرمز ، اين بار شجريان ها هم آوازي مي کنند ؛

همايون : تو را سري است که با ما فرو نمي آيد
شجريان : مرا دلي که صبوري از او نمي آيد

همايون : کدام ديده به روي تو باز شد همه عمر
شجريان : که آب ديده به رویش فرو نمي آید
...

نزديک به 40 روز گذشته . به اين فکر مي کنم که اگه اين اتفاق براي من افتاده بود بابام چه حالي داشت ؟ چطور مي تونست تحمل کنه ؟ هميشه وقتي دير به خونه مي رفتيم ، سر کوچه نگران ايستاده بود . هميشه از کوه رفتن من ناراحت مي شد ولي چيزي نمي گفت . چند وقت پيش وقتي من و شادي رو با کوله ديد گفت تو هنوز دست از اين کارای خطرناک برنداشتي ؟ من هم مثل هميشه گفتم خيابون هاي تهران از کوه ها خطرناک ترن .

چراغ سبز شد . دوباره چند موتور سوار چراغ قرمز رو رد ميکنن . صبر مي کنم چهارراه خلوت بشه . بعد آهسته حرکت مي کنم .

...
همايون : چه عاشق است که فرياد دردناکش نيست
شجريان : چه مجلس است کز او هاي و هو نمي آيد
...




........................................................................................

Thursday, July 03, 2003

انتظار 4

پشت چراغ قرمز؛ عجب هواي گرمي . نمي دونم اين همه گرما از کجاي اين ماشين در مياد ! شجريان داره مي خونه :

بيا که رونق اين کارخانه کم نشود
به زهد همچو توئي يا به فسق همچو مني
ببين در آينه جام نقش بندي غيب
که کس بياد ندارد چنين عجب زمني

چراغ سبز ميشه . حرکت ميکنم . يک موتوري چراغ قرمز رو رد مي کنه و با سرعت مي خواد از جلوي من رد بشه . تصميم ميگيرم به راه خودم ادامه بدم و ترمز نکنم . ميرم جلو . موتور سوار سعي ميکنه مسيرش رو عوض کنه ولي به علت سرعت زياد به زمين ميخوره . حالا ديگه ترمز مي کنم !

موتور سوار در حالي که فحش ميده به طرف من مياد . من هم يک ميله کلفت از پشت صندلي بر مي دارم و به سرعت پياده ميشم . ...


شجريان هنوز داره مي خونه :

ز تند باد حوادث نميتوان ديدن
در اين چمن که گلي بوده است يا سمني
ازين سموم که بر طرف بوستان بگذشت
عجب که بوي گلي هست و رنگ نسترني
به صبر کوش تو اي دل که حق رها نکند
چنين عزيز نگيني به دست اهرمني
....



........................................................................................

Tuesday, June 24, 2003

انتظار 3

من و بابام و هومن ، خيلي وقت پيش ، زير درخت گيلاس ، توي حياط خونه پدر بزرگ :







........................................................................................

Monday, June 16, 2003

انتظار 2



... من به تو مي انديشم
نه به تنهاييِ خويش
از پس شيشه تو را مي بينم
که گرفتي مرا در بر خويش
من وضو با نفس خيال تو مي گيرم
و تو را مي خوانم
و به شوق فردا که تو را خواهم ديد
چشم به راه مي مانم

تن من پاره اي از آن تن توست
و قشنگترين شباي پر ستاره شب توست





........................................................................................

Monday, June 02, 2003

انتظار



ضبط رو روشن ميکنم، سه تار مشکاتيان. خودش هم با سازش ناله سر ميدهد؛
... آنجا چه آمد بر سر آن سرو آزاد؟...

کتاب شعر فريدون مشيري، روي اين شعر باز مانده است؛

طبيبان را ز بالينم برانيد!
مرا از دست ايشان وا رهانيد!
به گوشم، جاي اين آياتِ افسوس،
سرودِ زندگاني را بخوانيد!

دلِ من، چون پرستويِ بهاري است.
از اين صحرا به آن صحرا فراري است.
شکيبِ او، همه در بي شکيبي است!
قرارِ او همه در بيقراري است!

هنوزم، چشمِ دل، دنبالِ فرداست.
هنوزم سينه لبريز از تمناست
هنوز اين جانِ بر لب مانده ام را
در اين بي آرزوئي آرزوهاست.

اگر، هستي زند هر لحظه تيرم
وگر از عرش بر خيزد صفيرم
دل از اين عمرِ شيرين، بر نگيرم.
به اين زودي، نمي خواهم بميرم!

ضبط رو خاموش ميکنم . سه تار رو برمي دارم . دشتي کوک ميکنم .

موسم گل.....





........................................................................................

Friday, May 23, 2003






...
اي دل من ، گرچه در اين روزگار
جامه رنگين نمي پوشي به کام ،
باده رنگين نمي نوشي ز جام ،
نُقل و سبزه در ميانِ سفره نيست ،
جامت - از آن مي که مي بايد - تهي است ؛

اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم !
اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب !
....

فريدون مشيري



........................................................................................

Wednesday, May 21, 2003

حاج آقا

صبح آقاي " ک " با يک پژوي 405 اومد دنبالم . به من گفت بشين پشت فرمون تا من بتونم چند تا تلفن بزنم . با هم رفتيم پيش يه حاج آقايي که مدير عامل يک شرکت بزرگ بود . کامپيوترش يه ايراد کوچولو پيدا کرده بود و فيلم پخش نمي کرد . مشکلش رو سريع برطرف کردم . بعد حاج آقا فرمودند به اين کامپيوتر چي بايد اضافه کنيم تا بشه برنامه هاي تلويزيون رو ديد ؟ من هم اسم کارت مربوطه رو براش نوشتم و پيشنهاد خريد يک دی وي دي رام رو هم دادم . حاج آقا هم سريعاً دستور خريد رو صادر فرمودن !
بعد آقاي " ک " من رو رسوند منزل . البته باز هم من نشستم پشت فرمون . بعد سوار ماشين خودم شدم و راه افتادم دنبال کارام . توي راه با خودم فکر مي کردم اين آدم هاي ا....تي يه روزي ، يه جايي بدرد مي خورن !



........................................................................................

Tuesday, May 20, 2003

........................................................................................

Sunday, May 18, 2003

گريه را به مستي بهانه کرديم و از غم زمانه شِکوه ها ....



........................................................................................

Wednesday, May 14, 2003





در به در تر از باد زيستم
در سرزميني که گياهي در آن نمي رويد .

اي تيزخرامان !
لنگي پاي من
از ناهمواري راه شما بود .

احمد شاملو



........................................................................................

Sunday, May 11, 2003

من و قاضي مرتضوي !

خيلي بده که حرف منو نفهميدي و من باز بايد توضيح بدم . آخه اسد جان قاضي مرتضوي کجا و من کجا ؟ من کدام نشريه را توقيف کردم ؟ دو يا سه نفر در هفته از طريق لينک من به وبلاگ شما مي آمدند که من ترجيح دادم نيايند . دلايلش را هم توضيح دادم . وقتي چند خانم محترم که همسران دوستان شما هستند و شما رو ميشناسن و ماهي چند دفعه شما رو ميبين ، وبلاگ شما رو مي خوانن ، استفاده از بعضي کلمات زياد خوشايند نيست . شايد هم من دارم اشتباه ميکنم . در ضمن خدا ، قرآن ، دين و يا هر چيزي از اين قبيل را ميتوان انکار کرد و به آنها ايراد گرفت ، هر کس هر جور که دلش مي خواد ميتونه فکر کنه ، ولي مسخره کردن اينها بي انصافي و غير منطقي است .
يه پرسپوليسي ميتونه وسيط تماشاچي هاي دو آتيشه استقلال بشينه ولي حق نداره دروازه بان استقلال رو مسخره کنه ! يه مثالي زدم که فکر مي کنم تجربه اش رو داشته باشي !

موفق باشي .

لطفاً براي اين مطلب نظر نگذاريد.


........................................................................................

Thursday, May 08, 2003

........................................................................................

Tuesday, May 06, 2003

........................................................................................

Sunday, May 04, 2003

من و خورشيد

... بگذار که سرمست وغزل خوان من و خورشيد
بالي بگشاييم و به سوي تو بياييم .

فريدون مشيري



........................................................................................

Friday, May 02, 2003

نذر

نذر کردم گر از اين غم بدر آيم روزي
تا در ميکده شادان و غزل خوان بروم

حافظ



........................................................................................

Thursday, May 01, 2003

براي اين عکس يک عنوان پيشنهاد بدين :





توضيح مطلب قبلي
هر کسي حق داره توي وبلا گش هر چيزي که دلش مي خواد بنويسه . حرف هاي رکيک هم مي تونه بزنه . از نظر من که اشکالي نداره . من خودم خيلي جاها حرف هاي خيلي خيلي بي ادبي هم ميزم . ولي تو وبلاگم قصد ندارم حرف زشتي بزم . ترجيح هم ميدم از طريق وبلاگ من کسي جاي نره که توش حرفهاي زشت مي زنن . اسد هم خيلي دوست دارم ، اکثر مطالب وبلاگش هم خيلي قشنگه .
فقط همين !


........................................................................................

Wednesday, April 30, 2003

با عرض پوزش
مجبور شدم لينک يکي از دوستان رو بدليل استفاده زياد از الفاظ رکيک و همچنين توهين به کتاب مقدس بيش از يک ميليارد انسان حذف کنم !




........................................................................................

Tuesday, April 29, 2003

معشوق همينجاست !

من غلام قمرم ، غير قمر هيچ مگو
پيش من جز سخن شمع و شکر هيچ مگو
...





● در راستاي توطعه هاي اخير بر عليه گروهک هاي معلوم الحال عکس گوشه گير ، بزرگ و راننده تاکسي توسط يک عضو فريب خورده گروه منتشر شد .





بدينوسيله هر گونه همکاري اينجانب با گروهک فوق تکذيب مي گردد . من فقط راننده بودم !


........................................................................................

Saturday, April 26, 2003

دور از اجتماع خشمگين





تعطيلات خوبي بود ، واقعاً خوش گذشت . فکر نمي کردم طالقان اينقدر سرسبز و خوش آب وهوا باشه .

خونه آقاي طالقاني رو موزه کرده بودند . جاي بسيار جالبي بود . يه خونه 150 ساله که خيلي خوشگل بود . شايد من هم اونجا زندگي مي کردم يه چيزي مي شدم ! دختر عموي طالقاني مسول موزه بود و توضيحات جالبي داد . خاطرات زيادي تعريف کرد . دست آخر هم وقتي از مرگ آقاي طالقاني پرسيديم گفت خيلي مشکوک بود ! اجازه کالبد شکافي ندادند و...









........................................................................................

Tuesday, April 22, 2003

● 3 شبه مي خوام اين فيلم رو ببينم ، ولي هنوز ده دقيقه نگذشته از خستگي خوابم مي بره . فيلم خوبي بايد باشه !








........................................................................................

Sunday, April 20, 2003

خر منم !

سوخت همه خرمنم ، خرمنم ، خرمنم .......








........................................................................................

Saturday, April 19, 2003

........................................................................................

Friday, April 18, 2003

● امروز روز جمعه بود . کوه نرفتيم . همه کارهاي عقب افتاده رو هم که قرار بود انجام بدم ، انجام ندادم .
فقط نشستم فيلمنامه سينما پاراديزو رو خوندم !








........................................................................................

Wednesday, April 16, 2003

CRASH

موتور سوار توي لاين دوم بزرگراه به سرعت حرکت مي کرد . لاستيک جلوي موتور ترکيد . موتور سوار نقش زمين شد . راننده اتوبوس پاش رو روي ترمز گذاشت و هم زمان ترمز دستي رو هم کشيد . من هم پام رو گذاشتم رو ترمز . - اگه مشغول صحبت با موبايل نبودم شايد ترمز نمي کردم و فرمون رو به سمت چپ مي پيچوندم . - خلاصه ماشين من هم محکم خورد پشت اتوبوس . هنوز چند ثانيه اي نگذشته بود که يه پرايد هم خورد پشت من ! بيچاره بد جوري له شد .
ماشينم بد جوري داغون شده .
راستي راننده موتور زنده موند ، نگران نباشيد !










........................................................................................

Monday, April 14, 2003

نوشته بودند خيال ميکنم دارم زندگي مي کنم ...

" آري
در مرگ آورترين لحظه انتظار
زندگي را در روياهاي خويش دنبال مي گيرم .
در روياها و
در اميدهايم ."

" تو را و مرا
بي من و تو
بن بست خلوتي بس !
که حکايت من و آنان غم نامه دردي مکرر است ،
که چون با خون خويش پروردم شان
باري چه کنند
گر از نوشيدن خون من شان
گريز نيست ؟ "

- از کتاب آيدا در آيينه


........................................................................................

Saturday, April 12, 2003

........................................................................................

Wednesday, April 09, 2003

آگهي تبليغاتي !

هر کس به راننده تاکسي لينک بدهد ، راننده تاکسي به او لينک ميدهد !





........................................................................................

Monday, April 07, 2003


نهار رو با گوشه گير خوردم .
با اسد تنيس بازي کردم .
بزرگ زنگ زد و راجع به فيلم لوليتا بحث کرديم .
به رضا زنگ زدم موبايلش روي منشي تلفني بود .
...
راستي يکي از گربه ها روي ماشين شرلوک هلمز خوابيده بود .




........................................................................................

Sunday, April 06, 2003

● من چقدر خواننده دارم ! چه قدر نظر ميدن ! چشم نخورن !


........................................................................................

Saturday, April 05, 2003

آري اينچنين بود ...

آنروز که ما بر فراز قله ها سرود اي ايران مي خوانديم ، آنها هنوز در بستر خواب غلت مي زدند .
وقتي ما رديف ميرزا عبدالله ميزديم ، آنها هنوز فرق تار و سه تار را نمي دانستند .
روزهايي که ما تا پاسي از شب کار مي کرديم ، آنها در خانه به بازيهاي رايانه اي سرگرم بودند .
وقتي ما اتومبيل داشتيم ، آنها کلاج را از ترمز تشخيص نمي دادند .
... و زماني که ما قراردادهاي ميليوني مي بستيم ، آنها تازه استخدام شده بودند .

حالا گويي جاي ما و آنها عوض شده است !
نه ... فقط ما سر جاي خودمان نيستيم .
... بر ميگرديم !



........................................................................................

Thursday, April 03, 2003

● يادواره کاوه گلستان به قلم مسعود بهنود رو با کليک روي عکس مي تونين بخونين .








وقتي برق رفت !

ديگه نه کامپيوتر داشتيم ، نه اينترنت . فيلم هم نمي تونستيم ببينيم .حتي آپارات قديمي توي انبار هم با برق کار ميکند . برنامه هاي ماهواره هم نمي تونستيم نگاه کنيم . سيماي لاريجاني هم تعطيل بود !
رفتيم تخته نرد بازي کنيم ولي نور شمع کم بود و تشخيص مهره ها از هم سخت بود .
پس به ناچار نشستيم و با هم صحبت کرديم !

....کاش برق باز هم قطع شود .


........................................................................................

Wednesday, April 02, 2003

........................................................................................

Tuesday, April 01, 2003

● وبلاگ دوست عزيزم گوشه گير هم راه افتاد . حاج آقا دست شما درد نکنه .
گوشه گير شعرهاي زيبايي ميگه . اميدوارم توي وبلاگش اونا رو بنويسه .


........................................................................................

Sunday, March 30, 2003

● اين فيلم هم براي بار دوم ديدم . خيلي چسبيد . DVD با زير نويس فارسي واقعاَ ديگه آخرشه !








........................................................................................

Friday, March 28, 2003

........................................................................................

Thursday, March 27, 2003

● ديروز سومين سالگرد ازدواجمون بود . امسال هم مثل سالهاي قبل نتونستم چيزي بجز چند شاخه گل براي شادي بخرم .
توي اين سه سال خيلي سختي کشيديم ، ولي واقعاَ در کنار هم خوشبخت بوديم . خيلي ها حسرت زندگي ما رو ميخورن .
راستي از اونايي که بهمون تبريک گفتن تشکر ميکنيم .


........................................................................................

Tuesday, March 25, 2003

● اين DVD ها رو توي اين چند روز ديديم . صورت زخمي و مالنا زير نويس فارسي هم داشتن . با اينکه براي چندمين بار بود مالنا رو ميديدم ولي بازم گريم گرفته بود .



















● ميگن در جواني تار ميزد ، پيپ ميکشيد و خلاصه اينکه آدم با حالي بود ...







........................................................................................

Monday, March 24, 2003

● ... خفته اند اين مهربان همسايگانم شاد در بستر،
صبح از من مانده بر جا مشتِ خاکستر ...






اخبار ديشب تلويزيون : يکي از مسئولين با افتخار اعلام ميکند تا کنون به هيچ آواره عراقي اجازه ورود به خاک ايران داده نشده ! تنها در صورت رسيدن کمک هاي خارجي ايران در داخل خاک عراق به کمک آوارگان خواهد رفت !
من فکر کنم با نصف هزينه هاي که در سال خرج تبليغ و ساخت مسجد در کشورهاي اروپايي وافريقايي ميکنيم کليه آواره ها سر و سامان ميگيرند .


........................................................................................

Sunday, March 23, 2003

........................................................................................

Tuesday, March 11, 2003

........................................................................................

Sunday, March 02, 2003

● - به قواعد بازي بايد تن در داد .
- اگه تو يه بازي رسمي فوتبال تيم ملي ايران جلوي مالديو حاضر نشه مالديو سه بر هيچ برنده ميشه !
- اين برد حق مالديوه . ولي همه ميدونن که ...


........................................................................................

Saturday, March 01, 2003

● دوستي ميگفت آخه چرا مي خواي تو انتخابات شرکت کني ؟ من گفتم آخه اين من و تو هستيم که بعضي وقت ها راي ميديم ولي يه عده هستن که هميشه شرکت ميکنن و به کساني راي ميدن که .....
خلاصه من رفتم راي دادم . هيچکدوم از اونايي که من به اونا راي دادم انتخاب نشدن ! آخه چرا بقيه راي ندادن ؟ به قول بهزاد نبوي مردم به دمکراسي دهن کجي کردن .

بار اولي که من راي دادم انتخابات مجلس سوم بود . هيچ کدوم از کانديد هايي که من به اونا راي داده بودم انتخاب نشدن . حالا دلم براي خواهرم ميسوزه . اونم بار اولش بود . اونم ......


........................................................................................

Saturday, February 22, 2003

........................................................................................

Friday, February 21, 2003

● خانه امن نوشته سيد ابراهيم نبوي رو گرفتم . صفحه اول کتاب نوشته بود : اين داستان تخيلي است و همه اسامي و ماجراهاي آن ساخته ذهن من است . از اون کتابهايي بود که تا تموم نشه نميشه زمينش گذاشت . در حين خواندن کتاب صحنه هايي از فيلم پاپيون توي ذهنم ميومد . به نظر من داستان تخيلي نبود . ترکيبي از چند داستان واقعي بود . ياد دوستي افتادم که الان توي زندانه . دلم براش خيلي سوخت . از وقتي مصاحبش رو تلويزيون پخش کرده بود ازش بدم اومده بود . ولي الان ... !
بعد از پايان کتاب روي نوشته صفحه اول خط کشيدم .


........................................................................................

Monday, February 17, 2003

● اول : از همه اونايي که تو اين چند وقت ... خلاصه ببخشيد .
دوم : سرم يه کم خلوت شده . تو شرکت چند تا کارمند جديد استخدام کردن ديگه فشار رو من نيست . شايد سال جديد ديگه نرم اونجا .
سوم : آبي دريا قدغن رو بخونين رفيق منه ! ( به اين ميگن ضد تبليغ )
چهارم : فعلا فقط همين !


........................................................................................

Monday, January 06, 2003





خب بالاخره وقت شد . کارام يه کم سبک شده . قراره از فردا تنبلي نکنيم و يه چيزايي بنويسيم .


........................................................................................

Home