| راننده تاکسی |
|
● نفس ميزند موج....
........................................................................................![]() نفس ميزند موج ساحل نميگيردش دست پس ميزند موج فغانی به فريادرس می زند ميزند موج! من آن رانده ی مانده ی بی شکيبم که راهم به فريادرس بسته دست فغانم شکسته زمين زير پايم تهی ميکند جای زمان در کنارم عبث ميزند موج! رهاکن رها کن که اين شعله ی خرد چندان نپايد يکی برق سوزنده بايد کزين تنگا ره گشايد کران تا کران خار و خس ميز ند موج!!!! گر اين نغمه اين دانه ی اشک درين خاک روييد و باليد و بشکفت پس از مرگ بلبل ببينيد چه خوش بوی گل در قفس ميزند موج! - اگر شجریان و فرهاد فخرالديني لجبازی نميکردن و با هم توافق ميکردن اين شعر فريدون مشيری رو که ارکستر ملي با صداي شجريان اجرا کرده با کيفيت خوب ميشنيديم ! عکس : 10 روز پيش عباس آباد □ نوشته شده در ساعت 10:50 PM توسط taxi | Monday, January 16, 2006 ........................................................................................ Sunday, November 20, 2005 ........................................................................................ Monday, October 11, 2004
● اي زمين بيشتر بلرز !
........................................................................................
شجريان براي کمک به زلزله زده ها کنسرت ميده ! امريکا تحريم ايران رو به حالت تعليق در مياره ! تيم ملي آلمان به ايران مياد ! ... راستي يادم رفت بگم ، کيسه خواب امريکايي و چادرهاي بسيار با کيفيت امريکايي رو ميشه تو خيابون با قيمت پايين از دست فروش خريد ! عکس از ZDF □ نوشته شده در ساعت 12:18 AM توسط taxi | Sunday, September 19, 2004
● رو مسخرگي پيشه کن و مطربي آموز
........................................................................................تا داد خود از مهتر و کهتر بستاني از دست اينجا خسته شدم . هر چي ميخوام يه چيزي بنويسم نوشتنم نمياد . تصميم گرفتم يه مدت طنز بنويسم ببينم چي ميشه . از اين اسم راننده تاکسي هم خسته شدم . از وقتي ماشينم رو فروختم و سر کارم با جماعت مسافرکش و راننده تاکسي افتاده ، با اين اسم مشکل پيدا کردم . در چند روز آينده اسم اينجا رو عوض مي کنم . کاسه واجبي اسم قشنگيه ! شايد هم گذاشتم قاضي مرتضوي ! شعر از عبيد زاکاني □ نوشته شده در ساعت 12:31 PM توسط taxi | Tuesday, July 27, 2004
● LAND ROVER
........................................................................................بيشتر از يک ماه ميشه که ماشينم رو فروختم . چند ماه بعد از ازدواج بود که اونو خريدم . چه سفرهايي باهاش رفتيم . 4 سال با هم بوديم . جاش خيلي خاليه !
□ نوشته شده در ساعت 3:18 AM توسط taxi | Thursday, May 20, 2004 ........................................................................................ Thursday, May 13, 2004
● زمستان است !
........................................................................................هوا بس ناجوانمردانه گرم است ! بازم پشت چراغ قرمز . بد جوري دارم عرق مي ريزم . شجريان داره مي خونه : ... من امشب آمدستم وام بگزارم . حسابت را کنار جام بگزارم . چه مي گويي که بيگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد . ... ثانيه شمار چراغ روي عدد 7 مي ايسته . چراغ همين طور قرمز مي مونه . به کيلومتر شمار نگاه مي کنم : " 99999 " . ثانيه شمار هنوز روي 7 مونده . توي دلم به افسر پليسي که کنار چراغ ايستاده فحش ميدم . .... چراغ بعدي سبزه . ثانيه شمار 3 رو نشون ميده . هنوز تا چهار راه خيلي مونده . ميدونم نميرسم . ولي ثانيه شمار روي صفر متوقف ميشه و چراغ سبز مي مونه . با خوشحالي از چهار راه رد مي شم . نسيم خنکي که از پنجره توي ماشين مياد ، پيشوني خيسم رو قلقلک ميده . به کيلومتر شمار نگاه مي کنم : " 00001 " . نميدونم اين چندومين باره که کيلومتر شمار اين ماشين صفر ميشه . شجريان به اينجا رسيده : ... حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يکسان است . ... □ نوشته شده در ساعت 7:34 AM توسط taxi | Sunday, May 09, 2004
● فرمان اول : هيچ آدابي و ترتيبي مجوي !
........................................................................................خيلي وقته چيزي ننوشتم . البته چند بار نوشتم ولي پست نکردم . يه جورايي با خودم درگير بودم . احساس ميکردم همه ميان اينجا براي فضولي . البته هنوز هم تا حدودي همين جوري فکر ميکنم ! بعضي وقت ها هم فکر ميکردم اگه راجع به بعضي چيزها بنويسم ممکنه دعوا بشه و يا اينکه بعضي ها دلخور بشن . چند بار هم يه چيزهايي نوشتم که به نظرم خيلي غم انگيز اومد ، گفتم پست نکنم که بقيه ناراحت نشن . يه بار هم به نظرم يه کم بي ادبي اومد ، ترسيدم ازم ايراد بگيرن تو که گير ميدادي به بعضي ها حالا خودت که بدتري ! ( عجب جمله اي شد ! ) شنيده بودم که نوشتن مثل اين ميمونه که آدم لخت جلوي ديگران راه بره . حالا ديگه تصميم گرفتم که به يک زيرشلواري اکتفا کنم و قدم زدن رو شروع کنم . الان ديگه اون درگيري رو ندارم . ميخوام فقط براي خودم بنويسم . مثل يه دفتر خاطرات . حالا راحت ميتونم شعر بگم بدون وزن و قافيه . ميتونم فحش بدم و بد و بيراه بگم . ميتونم بخندم ، گريه کنم و يا حتي ميتونم " حدس " رو با " ث " بنويسم ! با تمام اين حرفا شايد اين نوشته آخر من باشه و ديگه هيچي ننويسم ! من داشتم فرمان اول کيشلوفسکي رو نگاه مي کردم نمي دونم چرا يهو اين جملات نازل شد اومدم اين چرنديات رو نوشتم . برم بقيه فيلم رو ببينم .... □ نوشته شده در ساعت 1:40 PM توسط taxi | Saturday, April 24, 2004 ........................................................................................
|