راننده تاکسی


Tuesday, January 24, 2006

نفس ميزند موج....



نفس ميزند موج ساحل نميگيردش دست

پس ميزند موج

فغانی به فريادرس می زند ميزند موج!

من آن رانده ی مانده ی بی شکيبم

که راهم به فريادرس بسته

دست فغانم شکسته

زمين زير پايم تهی ميکند جای

زمان در کنارم عبث ميزند موج!

رهاکن رها کن که اين شعله ی خرد چندان نپايد

يکی برق سوزنده بايد

کزين تنگا ره گشايد

کران تا کران خار و خس ميز ند موج!!!!

گر اين نغمه اين دانه ی اشک

درين خاک روييد و باليد و بشکفت

پس از مرگ بلبل ببينيد

چه خوش بوی گل در قفس ميزند موج!



- اگر شجریان و فرهاد فخرالديني لجبازی نميکردن و با هم توافق ميکردن اين شعر فريدون مشيری رو که ارکستر ملي با صداي شجريان اجرا کرده با کيفيت خوب ميشنيديم !

عکس : 10 روز پيش عباس آباد


........................................................................................

Monday, January 16, 2006

........................................................................................

Sunday, November 20, 2005

........................................................................................

Monday, October 11, 2004

اي زمين بيشتر بلرز !



شجريان براي کمک به زلزله زده ها کنسرت ميده !
امريکا تحريم ايران رو به حالت تعليق در مياره !
تيم ملي آلمان به ايران مياد !
...

راستي يادم رفت بگم ، کيسه خواب امريکايي و چادرهاي بسيار با کيفيت امريکايي رو ميشه تو خيابون با قيمت پايين از دست فروش خريد !

عکس از ZDF


........................................................................................

Sunday, September 19, 2004

رو مسخرگي پيشه کن و مطربي آموز
تا داد خود از مهتر و کهتر بستاني


از دست اينجا خسته شدم . هر چي ميخوام يه چيزي بنويسم نوشتنم نمياد . تصميم گرفتم يه مدت طنز بنويسم ببينم چي ميشه . از اين اسم راننده تاکسي هم خسته شدم . از وقتي ماشينم رو فروختم و سر کارم با جماعت مسافرکش و راننده تاکسي افتاده ، با اين اسم مشکل پيدا کردم . در چند روز آينده اسم اينجا رو عوض مي کنم . کاسه واجبي اسم قشنگيه ! شايد هم گذاشتم قاضي مرتضوي !


شعر از عبيد زاکاني


........................................................................................

Tuesday, July 27, 2004

LAND ROVER

بيشتر از يک ماه ميشه که ماشينم رو فروختم . چند ماه بعد از ازدواج بود که اونو خريدم . چه سفرهايي باهاش رفتيم . 4 سال با هم بوديم . جاش خيلي خاليه !

















........................................................................................

Thursday, May 20, 2004

ناشکيبا

چه دانستم که اين سودا مرا زين سان کند مجنون ...









........................................................................................

Thursday, May 13, 2004

زمستان است !

هوا بس ناجوانمردانه گرم است ! بازم پشت چراغ قرمز . بد جوري دارم عرق مي ريزم . شجريان داره مي خونه :

...
من امشب آمدستم وام بگزارم .
حسابت را کنار جام بگزارم .
چه مي گويي که بيگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد .
...

ثانيه شمار چراغ روي عدد 7 مي ايسته . چراغ همين طور قرمز مي مونه . به کيلومتر شمار نگاه مي کنم : " 99999 " . ثانيه شمار هنوز روي 7 مونده . توي دلم به افسر پليسي که کنار چراغ ايستاده فحش ميدم .


....


چراغ بعدي سبزه . ثانيه شمار 3 رو نشون ميده . هنوز تا چهار راه خيلي مونده . ميدونم نميرسم . ولي ثانيه شمار روي صفر متوقف ميشه و چراغ سبز مي مونه . با خوشحالي از چهار راه رد مي شم . نسيم خنکي که از پنجره توي ماشين مياد ، پيشوني خيسم رو قلقلک ميده . به کيلومتر شمار نگاه مي کنم : " 00001 " . نميدونم اين چندومين باره که کيلومتر شمار اين ماشين صفر ميشه .
شجريان به اينجا رسيده :

...
حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يکسان است .
...





........................................................................................

Sunday, May 09, 2004

فرمان اول : هيچ آدابي و ترتيبي مجوي !

خيلي وقته چيزي ننوشتم . البته چند بار نوشتم ولي پست نکردم . يه جورايي با خودم درگير بودم . احساس ميکردم همه ميان اينجا براي فضولي . البته هنوز هم تا حدودي همين جوري فکر ميکنم ! بعضي وقت ها هم فکر ميکردم اگه راجع به بعضي چيزها بنويسم ممکنه دعوا بشه و يا اينکه بعضي ها دلخور بشن . چند بار هم يه چيزهايي نوشتم که به نظرم خيلي غم انگيز اومد ، گفتم پست نکنم که بقيه ناراحت نشن . يه بار هم به نظرم يه کم بي ادبي اومد ، ترسيدم ازم ايراد بگيرن تو که گير ميدادي به بعضي ها حالا خودت که بدتري ! ( عجب جمله اي شد ! )

شنيده بودم که نوشتن مثل اين ميمونه که آدم لخت جلوي ديگران راه بره . حالا ديگه تصميم گرفتم که به يک زيرشلواري اکتفا کنم و قدم زدن رو شروع کنم .

الان ديگه اون درگيري رو ندارم . ميخوام فقط براي خودم بنويسم . مثل يه دفتر خاطرات . حالا راحت ميتونم شعر بگم بدون وزن و قافيه . ميتونم فحش بدم و بد و بيراه بگم . ميتونم بخندم ، گريه کنم و يا حتي ميتونم " حدس " رو با " ث " بنويسم !




با تمام اين حرفا شايد اين نوشته آخر من باشه و ديگه هيچي ننويسم !

من داشتم فرمان اول کيشلوفسکي رو نگاه مي کردم نمي دونم چرا يهو اين جملات نازل شد اومدم اين چرنديات رو نوشتم . برم بقيه فيلم رو ببينم ....



........................................................................................

Saturday, April 24, 2004

........................................................................................

Home